۹ کاذب

سلام خوش آمدید

۵۰ مطلب با موضوع «سری پست‌های روزمره‌نویسی» ثبت شده است

امشب هم زنده‌ام.

 

۱- بعضی از کاربرا که همیشه می‌نوشتن این چند روز چیزی ننوشتن. امیدوارم که اتفاقی براشون نیفتاده باشه.

 

۲- دیشب علی رغم اینکه آروم بود ولی موقعی که در آرامش در خواب بودم صدای پدافند شنیده شده. صبح هم که اون خبر عجیب و غریب رو شنیدم... دنیای عجیب و غریبیه.

 

۳- ملت حتی توی شرایط جنگی هم جوک‌های خنده‌داری درست می‌کنن. واقعا باورم نمیشه

 

۴- به زودی پست معرفی فیلم و سریال دارییییم. البته فکر کنم کلا ۳ تا معرفی داشته باشم. اونقدر زیاد نیست. شاید هم دو تا :/ الان دقیق یادم نیست سومی چی بود...

  • امیر +

شب چهارم رو داریم تجربه می‌کنیم.

۱- امشب همه چی آروم بود و رنگ و بوی بیشتری به حالت عادی به خودش گرفته بود. 

بعضی وقتا احساس می‌کنم که یک سری صداها میاد ولی وقتی از بقیه می‌پرسم که منشأ اون صداها چیه متوجه می‌شم که اون صداها فقط ساخته ذهن خودم هستن. به خاطر همون تأثیرات اولیه‌ای که داشتم. 

 

۲- امروز به دلیل مشکلات برنامه‌ی ایتا، گروه رو توی بله تشکیل دادیم. امکانات توی بله خیلی خیلی بهتر از ایتاست. ریکشن داره و وقتی کسی پیامت رو بخونه دو تا تیک می‌خوره. 

بعد ایتای من یک باگی خورده بود مدام می‌خواست که براش پروکسی بزنم :/ نمی‌دونم چجوری غیرفعالش کردم ولی واقعا عجیب بود.

 

۳- امروز بعد مدت‌ها رفتم پیاده روی. واقعا حس خوبی داشت. چیزای ساده‌ای که اصلا بهشون توجه نمی‌کردم الان واقعا حس بهتری بهم می‌دادن. کاش یاد بگیرم که به جای غر زدن برای دیر شدن کارها به همین زمانی که دارم برسم. 

 

۴- نت ها هم تقریبا به حالت عادی برگشته. البته نمی‌دونم ممکنه دوباره محدودیت به وجود بیاد. در هر صورت سعی می‌کنم توی وبلاگم بنویسم. 

  • امیر +

برخلاف شب قبلی امشب، شب آرومی نبود. 

فعلا زنده‌ام :)

  • امیر +

شب دوم از اینکه هستم و می‌نویسم. 

- یک گروه از همکارانم توی ایتا زدیم که اونجا بتونیم با همدیگه ارتباط داشته باشیم و یک جورایی اعلام وضعیتمون رو با همدیگه داشته باشیم.

این گروه رو زدیم و یک مقدار توی ایتا هم کنکاش کردیم که ببینیم چه خبره. 

یک کانال پیدا کرده بودم که استیکر می‌فروخت دونه‌ای ۲۵ هزار تومن :))) و مطالب عجیب و غریب استادام که هر چند وقت یک بار برام توی ایتا پیام می‌فرستادن و من اصلا سین نمی‌کردمشون. 

خلاصه که ایتا هم دنیای عجیبی داره. 

 

- با یک بخشی از دوستام ارتباطی ندارم. خصوصا اون دوستم که رفته سربازی و هنوز چند روزه که جواب پیامم رو نداده ولی احتمال خیلی زیاد حالش خوبه. چون بهم قول داده که اول حلوای ختم من رو بخوره بعدش از این دنیا بره :دی

 

- دفعه‌ی اول که صدای پدافند و جنگنده و اینا رو شنیدم. یعنی برای اولین بار به معنای واقعی کلمه با کلمه‌ی «جنگ» روبه‌رو شدم تنها واکنشم تپش قلب شدید و پنیک کردن بود. اما الان به این صداها عادت کردم. سعی می‌کنم با یک تنفس عمیق همه چی رو اوکی کنم. هر چند که یک مقدار هنوز برام سخته ولی باید تمرینش کنم. به هر حال نمیشه که اگه وضعیت بدتر شد حمله‌ی عصبی بهم دست بده.

  • ۲ نظر
  • ۳۰ خرداد ۰۴ ، ۲۳:۳۴
  • امیر +

به دوستام قول دادم که توی وبلاگم بیام و گزارش وضعیتم رو هر شب اینجا بنویسم. 

شما خوبین؟ در چه حالین؟

  • ۳ نظر
  • ۲۹ خرداد ۰۴ ، ۲۱:۵۵
  • امیر +

تعطیلات که برای من بد نبود.
اگه بخوام از بین ۱ تا ۱۰ به این تعطیلات نمره بدم. ۷ می‌دم. یعنی می‌تونست مفیدتر بگذره اما خب همینطوریش هم خوبه. 

  • ۰ نظر
  • ۱۶ فروردين ۰۴ ، ۲۲:۲۱
  • امیر +

هفته اول عید رو به صورت کلی در حال مسافرت بودیم. البته فقط استان خودمون و طی همین چند روز متوجه شدم که استان خودمون کلی چیز میز خوشگل داشته و داره که اصلا نیازی نبود که این همه راه رو بریم به شهرای دیگه حتی شهر بزرگی مثل اصفهان. این رو هم بگم که من واقعا توی مسافرت و مکان‌های دیدنی هر شهری به شدت سخت پسندم. یعنی خیلی سخت پیش میاد که از مکانی خوشم بیاد. 

از طرف دیگه وقتی می‌بینم بقیه دارن از مکان‌های دیدنی یک شهری تعریف می‌کنن باید برای خودم شخصی سازی بکنم. شاید برای من چیز تازه‌ای هم نباشه. مثلا بازدید از یک آب انبار برای یک فرد تهرانی باید خیلی عجیب و غریب و باحال باشه. اما برای منی که کلی آب و انبار توی عمرم دیدم، به هیچ عنوان چیز قشنگی نیست. 

خلاصه اینکه چیزای قشنگی دیدم. مثل یک زمین مزرعه پر از گل‌های کلزا، آب انبار و مسجد شیخ احمد جامی، آسیاب بادی در خواف، یک مناره هم توی راه بود. چند تا مسجد دیگه هم دیدم که واقعا قشنگ بودن. 

اگر بتونم عکسشون رو اینجا می‌فرستم. 

 

مسجد شیخ احمد جامی یک قسمتی داشت که شما می‌تونستین یک طرف دیوار بایستین و با دیوار صحبت کنین و اون طرف دیوار شخص دیگه بتونه ببینه. ولی کمتر کسی همچین چیزی رو در اینجا می‌دونه. چیزی که در کاخ عالی قاپو هست و همه می‌دونن. البته این رو هم بگم که سفر به اصفهان هم خیلی خوب بود اما خواستم این رو بگم که کل ایران چیزای خفنی داره که ما نمی‌دونیم متأسفانه...

 

 

 

 

  • ۱ نظر
  • ۰۸ فروردين ۰۴ ، ۰۹:۵۷
  • امیر +

۱- ارشد رو در جایی که خواستم قبول شدم اما اداره محل خدمتم برای ادامه تحصیلم خیلی اذیتم کرد... خیلی خیلی خیلی زیاد. چون رشته‌ای که می‌خواستم بخونم با رشته‌ی کارشناسی‌ام تطابق نداشت و به همین جهت برای دادن مجوز ادامه تحصیل تمام زورش رو زد که نتونم مجوز رو بگیرم. هر چند که من هم بیکار ننشستم و یک روز کامل دعوا کردم تا تونستم بالاخره اون مجوز لازم رو بگیرم. 

۲- از اطرافیان می‌شنوم که به هر طریقی که هست ادامه تحصیل بدید. می‌گن که:«تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.» قطعا توی ادامه تحصیل چیز خاصی هست که همه‌ی بزرگانی که دلسوزم هستن بهش اشاره می‌کنن. تازه اینکه می‌گن «به هر طریقی» هم برام جالب تر هست. به هر حال گزینه ادامه تحصیل رو انتخاب کردم و دارم پیش می‌برم.

۳- تحصیل کنار خدمت در یکی از ارگان ها واقعا یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. اون هم چه مقطعی؟ ارشد! جایی که مطالعه و تحقیق و پژوهش حرف اول رو می‌زنه. من هم واقعا توی این زمینه یک مقدار تنبل هستم و باید یک مقدار به خودم بیام. 

۴- امسال تدریس ندارم. نمی‌دونم چجوری توضیح بدم. چون خیلی سخته توضیح دادنش. ولی کلاس نمی‌رم. 

 

این مدت خیلی اتفاقات افتاده ولی واقعا توضیح دادن هر کدوم انرژی خاص خودش رو داره. خسته‌ام؟ شاید! نمی‌خوام اینطوری دیده بشه ولی خب به هر زحمتی هست دارم خودم رو می‌کشونم جلو. شاید اولویت‌های زندگی‌ام الان خیلی تغییر کرده باشه و وبلاگ رفته باشه آخرای چک لیستم. روزهایی هم هستن که اصلا نمی‌دونستم وبلاگی داشتم/دارم. برای همین خیلی خیلی کمتر سر می‌زنم و اصلا فرصتی هم برای خوندن کامل پبلاگ‌ها رو ندارم. شروع مجدد وبلاگ نویسی؟ فکر نکنم! خسته تر از این حرفام. به نوشتن ادامه خواهم داد؟ بله. تا جایی که توان داشته باشم. پست فیلم و سریال چی؟ آخر این ماه پست رو همینجا می‌رم :)

  • امیر +

سلام.

بعد از حدود دو ماه دوباره برگشتم. 

فکر نمی‌کردم دیگه تعداد نوشته‌هام به قدری برسه که توی مرداد ماه تعداد پست‌های وبلاگم به ۰ برسه :) همین نشون میده که چقدر افکار و کارهام به هم ریخته... 

روزهای نسبتا فشرده‌ای رو دارم می‌گذرونم. خیلی دارم سختی می‌کشم. بابت هر خواسته‌ای که دارم یک مانع خیلی بزرگی رو‌به‌روم به وجود اومده. به طوریکه دیگه اون شوق نوشتن داستان پست قبل رو از من گرفت. این موانع خیلی بزرگه. ممکنه خیلی از آرزوهام رو دفن کنم. خیلی از نقشه‌های راهی که برای خودم کشیده بودم رو پاک کنم و دوباره از اول بنویسم. اما باز هم موفق می‌شم؟ نمی‌دونم.

فقط اومدم بگم که زنده‌ام. نفس می‌کشم. 

البته که یک کانال تلگرامی هم دارم ولی اونجا دیگه خیلی خیلی ناشناس  و فقط مختص معلمی و وضعیت کلاسم می‌نویسم. فکر نمی‌کنم بتونم اینجا منتشرش کنم...

  • ۳ نظر
  • ۲۲ شهریور ۰۳ ، ۲۲:۱۵
  • امیر +

۱- این روزا کمبود حضرت یار رو شدیدا احساس می‌کنم. فکر نمی‌کنم چیز خاصی باشه چون این حس هر چند وقت یک بار میاد سراغم که خب از سینگل بودن اینجانب هست. هنوز شرایط اینکه بخوام از یک نفر دیگه حمایت کنم رو ندارم. در واقع اصلا احساس می‌کنم اون استقلال و مهم‌تر از اون پررو بودنی که لازمه‌ی داشتن شریک عاطفی هست رو ندارم...

خلاصه که یار عزیز یک مقدار صبر کن. من آماده بشم میام سراغت ...

 

۲- یک ماه از تابستون گذشت و این مدت برای تدریس و کلاس‌داری‌ام کار خاصی انجام ندادم. بیشتر تمرکزم روی تقدیرنامه‌ها و گواهی‌هایی بود که باید در طول سال تحصیلی می‌گرفتم اما بهم ندادن بود. از یک طرف دیگه سعی کردم با سیستم و سایت‌های مرتبط با آموزش و پرورش بیشتر آشنا بشم و بتونم کارهای سیستمی رو در سطح آموزش و پرورش انجام بدم. (سامانه و ...)

 

۳- ارشد با اینکه میدونم که یک دانشگاه غیردولتی در شهر خودم قبول می‌شم (هدفم هم همین بود) اما دودل شدم که دوباره از اول بخونم و این دفعه دانشگاه معتبر و یک رشته‌ی نسبتا خوب بخونم. نمی‌دونم چیکار کنم. نیازمند این هستم که دوباره برم یک سری مشورت‌ها داشته باشم که بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم.

 

۴- چرا داخل وبلاگ کمتر می‌نویسم؟ نمی‌دونم :)

شاید چون چیز خاصی برای گفتن ندارم. اتفاقاتی که داخل زندگی برام رخت میده اونطوری نیستن که بتونم داخل وبلاگ به اشتراک بذارمشون . یک سری مطالب رو قصد داشتم داخل وبلاگ بگم از اینکه کلاسداری و مدرسه چجوریه اما بعدش با خودم فکر کردم که من اصلا در چه جایگاهی هستم که بخوام در رابطه با این موارد بخوام صحبتی داشته باشم ...

  • امیر +

«۹ کاذب» یک پست داخل فوتباله که بازیکن به عنوان مهاجم در نوک زمین میاد عقب و به هم‌تیمی‌هاش در پاسکاری و بازیسازی کمک می‌کنه... علت انتخاب؟ شاید به این دلیل که اسم دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسید :دی