۹ کاذب

سلام خوش آمدید

۵۰ مطلب با موضوع «سری پست‌های روزمره‌نویسی» ثبت شده است

(پست پایین با ناراحتی نوشته شده است)

 

از درد دندونم توی مورد سوم این پست گفته بودم، بالاخره دل رو زدم به دریا و رفتم یک دندونپزشکی.

دندون رو داشت برای عصب‌کشی آماده می‌کرد و تا یک جایی هم پیش رفت. هر چند که با وجود دو بار بی‌حسی که زد اما انجام دادن کار توی کانال‌ به شدت دردناک بود اما خب دردش رو به جون می‌خریدم چون حقیقتا دوست نداشتم بی حسی بعدی رو دریافت کنم. اما قسمت عجیب ماجرا جایی بود که دندونی‌ که قرار بود کلا ۱ دونه کانال داشته باشه، دو تا کانال دیگه هم داشت و این دردناک بود. به شدت ناراحت‌کننده. 

و اون دندونپزشک با وجود همه‌ی تجربه ای که داشت نمی تونست کانال سوم دندونم رو درست کنه و با کلی ذوق و شوق گفت:« این اتفاق دندون شما یک در میلیونه و اتفاق خوبی برای جامعه ی دندون‌پزشک‌هاست که با این موارد نادر آشنا و روبه‌رو بشن.» و من می‌خواستم بگم که جامعه‌ی علمی بخوره تو سرم. من می‌خوام دندونم سریع‌تر و با کمترین هزینه درست بشه و می‌دونستم که اگر برم پیش یک متخصص احتمالا سه برابر اون مبلغی که برای این ماهم ذخیره کرده بودم باید خرج کنم. قسمت دردناک‌تر هم این بود که حتی به این فکر افتادم که دندونم رو بکشم و ایمپلنت کنم. چون بالاخره عصب کشی و پر کردن و قاب گذاشتن خودش اندازه یک ایمپلنت هزینه داره (البته فقط در حد یک گزینه بود ولی بعضی اوقات بهش فکر می‌کردم) و البته ترسم هم درست از آب دراومد. دقیقا سه برابر اون مبلغی که این ماه برای دندون ذخیره کرده بودم رو صرفا باید خرج عصب کشی کنم. پر کردن + قاب که بماند :) 

بیمه هم قربونش برم هیچ‌جا قبولش ندارن بس که پرداختیش منظمه :)

می‌خواستم بگم که یک جایی سعی می‌کنی اون آدم خوشحال گروه و اکیپت باشی. کسی که امید به بقیه تزریق می‌کنه و حتی توی این پست‌های اخیرم هم واقعا تمام تلاشم همین بود اما خب یک جایی باید بگم که بسه. امروز بعد از ظهر زمانی که بیعانه رو برای عصب کشی پرداخت کردم به معنای واقعی کلمه عبارت «کمرم شکست» رو درونم احساس کردم. 

 

- امروز بعد از ظهر و بعد «شکستن کمرم» یک تایمی رو از قبل هماهنگ داشتم که بالاخره بعد از چند هفته با دوستام بتونم برم سالن فوتسال اما باز هم بدون اطلاع بهشون نیومدم و بعد کلی تماس و فحش و ناسزا ازشون که مثل همیشه اینطوری دستشون رو گذاشتم تو پوست گردو و نیومدم. نمی تونستم بگم که واقعا حال ندارم و این روزا اگر سر کار نرم کلا یک مرده‌ی متحرک هستم. 

 

-توی پست آخر عینک کامنت گذاشتم و جواب داده شد. اما من باز هم مخالفم. نتیجه می‌خوام. پول بادآورده می‌خوام. خوشحالی می‌خوام 💔

  • امیر +

۱- اولین روزی که حضوری شد و تونستم برم مدرسه سعی کردم که دانش‌اموزان رو رها از وضعیت فعلی بکنم. چون اضطراب و کلافگی کلاس های مجازی رو از چهره‌هاشون می‌تونستم تشخیص بدم و برای چند ساعت هم که شده منِ معلم بهشون استرس وارد نکنم. برای همین برای دانش‌آموزای کوچولوترم یک جور حالت مسابقه نقاشی گذاشتم و دانش‌اموزای بزرگترم هم بهشون وقت دادن که ریاضی بخونن و تکلیف فرداشون رو بنویسن.

من نمی‌تونم کار معلم دیگه‌شون رو تأیید یا رد بکنم. ولی به نظرم تکلیف سنگین و امتحان گرفتن توی اولین روز حضوری مناسب نبود و باعث تشویش افکار دانش‌آموز می‌شد اما خب شاید خود معلم وضعیت کلاس رو دیده و فکر کرده که صلاح کلاسش اینجوری باشه...

 

۲- داشتم می‌گفتم با بچه‌های کوچیک‌تر یک مسابقه نقاشی برگزار کردیم. اینطوری که دانش‌آموزان توی سه ردیف بودن و هر ردیف هم حدود ۱۷ الی ۱۸ تا دانش‌آموز بود. تخته رو به سه قسمت تقسیم کردم و هر قسمت رو به یک گروه اختصاص دادم و گفتم که دانش‌آموزا از هر گروه دونه به دونه میان پای تخته و با ماژیک یک علامت یا یک چیزی رو نقاشی می‌کنن و میرن سر جاشون می شینن و نفر بعدی از همون گروه میاد و یک المان دیگه به نقاشی اضافه می‌کنه و نتیجه‌ی هر سه گروه شد این تصویر پایین:

 

 

از یک طرف دیگه از اونجایی که کنترل دانش‌آموزان ابتدایی مقداری سخت هست این رو به یک حالت مسابقه درآوردم که هر گروه باید به پنج مثبت برسه و سه تا از این مثبت‌ها رو با ساکت بودن توی کلاس به دست میارن و همونطور که بالای تصویر می‌بینین کنار هر گروه چند مثبت هست (منظورم از ساکت بودن به هم نریختن کلاس بود وگرنه حرف زدن عادی تا یک جایی مشکلی نداره) و سه تا مثبت دیگه هم هر کدوم که نقاشیش بهتر بود کسب می‌کنه. (جمعا میشه ۶ مثبت برای اینکه گروه اول هم شانس برنده شدن داشته باشه)

به نظرتون نقاشی کدوم گروه قشنگ تره و اگر امکانش هست دلیلش رو بگین. 

به اعضای تیم برنده هم ۲ مثبت تعلق می‌گیره. این مثبت‌ها چی می‌شه؟ جمع می‌شه و هر کسی که به ۱۰ تا مثبت برسه یک جایزه کوچیک از طرف من داره. جایزه کوچیک البته بستگی به جیب معلمشون داره که خودمم ولی سعی می‌کنم یک چیز غیر تکراری و جدید براشون باشه. مثل کاغذ دیجیتال :)

خلاصه شما هم نظرتون رو بگین.

 

۳- از مشکلات شاد هم توی این پست غافل نشیم که از آخر مجبور شدم که با اکانت یکی از همکارانم وارد شاد بشم و پیام بفرستم تا روز چهارشنبه که بالاخره دوستانمون در شاد لطف کردن و دسترسی بقیه رو هم به ارسال پیام باز کردن. تشکر می‌کنم از پشتیبانی شاد که با بوق نخوردن تلفنشون تلاش زیادی رو برای دسترسی راحت‌تر کاربرانشون به شاد فراهم نمودن.

 

۴- هنوز دانش آموزانی بودن که با وجود امتحان و تکالیف و کلاس حضوری اما کلاس نبودن... دلم براشون خیلی تنگ شده. خصوصا محمد. پسربچه‌ی قدکوتاه لاغر ولی دوست داشتنی. البته همه‌شون دوست داشتنی هستن اما خب محمد اون روز اولی که رفتم سر کلاس باعث شد که دوستش داشته باشم با اون صدای بلندش که سعی کردم هر جلسه تن صداش رو کم و کمتر کنم :)

 

۵- هنوز نتونستم دسترسی کامل به اینترنت داشته باشم (شاید در حد ۲ ساعت) و اشتراک ChatGPT که این ماه خریده بودم به کلی نابود شد. منابع دانشگاه و دروسم هم دسترسی ندارم بهشون و از همه مهم تر بخشی از پایان نامه که داخل تلگرام ذخیره کرده بودم...

  • امیر +

۱- شاد واقعا دیوانه‌ام کرده. البته صادقانه بگم دیوانه کرده بود. الان نمی‌دونم چه عبارتی رو به جای «دیوانه» استفاده کنم. بعد از کلی تلاش برای احراز هویت اما هیچ اتفاقی برام نیفتاد. به اداره تماس می‌گیرم که کارم انجام بشه اما متأسفانه کسی پاسخگو نبود و از آخر هم طی یک اطلاعیه گفتن که همه‌ی سیمکارت‌هاتون رو امتحان کنین. در صورت داشتن «فرزند» ( :)))))) ) کد ملی فرزندتون رو وارد کنین. بعدش اگر فرزند نداشتین، برید وارد یک سامانه‌ای و اونجا شماره‌تون رو وارد کنین. اگر هم اونجا نشد، با پشتیبانی شاد تماس بگیرین. حالا من مرحله‌ی آخر رو انجام ندادم. ولی چرا به عنوان معلم مملکت کد ملیم ثبت نشده بزرگواران؟‌ سه ساله که مدرسه می‌رم خب :/

 

۲- حالا مورد اولی که نوشتم بماند. چون یک جورایی توی تمام کارایی که الان مشغولشون هستم مسئولیت تولید محتوا رو دارم، ارسال محتواهای تصویری و ویدیو به شدت کار سخت و طاقت فرسایی بود. 

اول از همه که بزرگواران گفتن که یک اپ مربوط به مدیریت مالی یکی از بانک‌ها رو نصب کنیم و اونجا گروه بزنیم. نصب کردیم ولی امکان افزودن مخاطب نداشت!

بعدش گفتن شاد درست شده بیاین بریم شاد، که اونجا هم اتفاقات رو در شماره «۱» می‌تونین بخونین و امکان ارسال پیام هم حتی وجود نداره. 

راه حل بعدی هم این بود که یک کانال آپارات درست کنیم و اونجا ویدیو‌ها و تصاویر رو آپلود کنیم ولی پخش نکنیم و زنگ بزنیم و نظر بدیم این راه‌حل هم خوب بود ولی رسوندن ایمیل و رمز عبور برای حدود ۱۵ نفر آدم کار سختی بود. می‌دونین که نمی‌شه پیام ارسال کرد :)

خلاصه راه دیگه هم این بود که بیایم فلش برداریم و تصاویر و ویدیوها رو با فلش و هارد جابه‌جا کنیم. چند لحظه‌ای واقعا احساس کردم در سال ۱۳۹۲ دارم زندگی می‌کنم. زمانی که هنوز اینترنت اونطور که باید و شاید پیشرفت نکرده بود.

برای گروه دیگه هم که توش فعالیت داشتم، از قبل اشتراک پلتفرم میزیتو رو خریده بودیم و اونجا می‌تونیم چت کنیم و تصاویری که نیاز داشتیم رو ارسال کنیم و نیاز به این همه چالش هم نبود. 

 

۳- چند روزی هست که دچار دندون درد شدیدی شدم و البته همچنان هم که دارم می‌نویسم درد می‌کنه. امروز رفتم عکس گرفتم و توی گزارشی که نوشته شده هیچ اثری از پوسیدگی و رسیدن به عصب دیده نمی‌شد :/ حالا نمی‌دونم چرا این اتفاق برای دندونم افتاده و دندونپزشکی هم سراغ ندارم که برم حداقل یک نظری بده.

 

۴- قالب رو هم بعد چند سال به دلیل اینکه برخی از کدها با اینترنت فعلی همخوانی نداشت، عوض کردم و نکته‌ی جالب اینه که الان تقریبا یک تعداد نسبتا قابل توجهی از وبلاگ‌ها دقیقا از همین قالب استفاده کردن :)))

 

۵- دانشگاهمون هم هفته‌ی آخرش مونده بود که کلا اینترنت قطع شد. شخص خودم سه تا ارائه داشتم که باید انجام می‌دادم و این هفته‌ی آخری باید انجام می‌شد اما خب همه‌اش رفت روی هوا. استادام هم انسان‌هایی هستن که مقداری «درک شرایط موجود» براشون سخته و نمی‌دونم تکلیف نمراتم در این ترم چی می‌شه... :(

 

۶- با وجود وبلاگ هنوز از خیلی از دوستای وبلاگ‌نویسم، دوستای حضوریم و باقی دوستان مجازیم خبر ندارم. نمی‌دونم که در چه وضعیتی هستن. امیدوارم که حالشون خوب باشه...

  • امیر +

۱- این روزا به صورت کامل درگیر پروژه «مدرسه تلویزیونی» بودم. برنامه ای که ساعت‌ها روزها و هفته ها درگیرش بودیم و با این وضعیت قطعی اینترنت بدتر هم شد. فایل‌های چند گیگی رو مجبور بودیم برای وزارت ارسال کنیم و واقعا سخت بود. اما شد. مثل اینکه از فردا هم این قضیه مدرسه تلویزونی در تلویزیون هم پخش میشه...

 

۲- این مدت اوضاع خوبی رو سپری نمی‌کردم. خصوصا از جایی که مجبور شدم تن به هزینه‌هایی بدم که اصلا قابل پیش بینی نبودن. در حالیکه من برای اون مبلغی که ذخیره کرده بودم برنامه داشتم اما خب اوضاع بر وفق مراد پیش نرفت. تقریبا می‌تونم بگم که در این مدت توی ناامید حالت ممکن داشتم زندگی می‌کردم.

 

۳- توی این وضعیت همین که کمتر همکارام رو می‌بینم و یا باهاشون در ارتباطم برام یک جورایی خوبه. اما خب کلی کار عقب مونده دارم که مدام پشت گوش می‌نداختمشون و نمی‌دونم که چه زمانی میتونم بهشون رسیدگی کنم...

 

۴- دلتنگ دانش‌آموزام و البته که نگرانشون هم هستم :(

 

همین.

  • امیر +

۱- یک روز در هفته مدرسه می‌رم و همون یک روز رو زنگ هنر دارم. با سه تا کلاس دارم که یک سوم و دو تا پنجم هستن و واقعا به این نتیجه  رسیدم که دانش‌آموزای کلاس سوم و چهارم بهترین دانش‌آموزان به لحاظ کنترل و مدیریت کردن هستن (حداقل برای خودم) و بهترین پایه برای من فکر می‌کنم همون پایه چهارم باشه. جایی که بچه‌ها بین کودکی و نوجوانی هستن و نه اونقدر بچه هستن و نه اونقدر کله شق  و نافرمان. چیزی که سال اول تونستم تجربه‌اش بکنم و پایه چهارمم بهترین کلاسی بود که یک معلم می‌تونست داشته باشه :)

 

۲- اینکه پایه پنجم و شیشم رو تا حدودی نمی‌تونم کنترل کنم برام مقداری ناراحت‌کننده هست. چون می‌خواستم تجربه تدریس توی متوسطه رو داشته باشم اما با این وضعیت آیا اصلا موفق خواهم بود که بتونم کنترلشون کنم؟ تازه اونجا که قشنگ بلوغ از خودشون زده بیرون.

 

۳- برای درس هنر به مشکل برخوردم. واقعا ایده‌ای ندارم که سر کلاس پیاده‌شون بکنم. از اون بدتر دانش‌آموزای کلاس پنجمی هستن که به هر کاری تن نمی‌دن و دوست دارن داخل کلاس بازی بکنن. بازی بخشی از کلاسم هست ولی می‌خوام که بین بازی هم بخشی از زنگ رو به کار هنری بپردازن. ولی خب واقعا ایده‌ای ندارم. هوش مصنوعی هم ایده‌هاش مقداری تخیلی و عجیب و غریبه.

 

۴- دانش‌‌آموزای این مدرسه اکثرا وضعیت خانواده‌هاشون ناراحت کننده است. یکی پدر نداره. یکی مادر نداره. یکی فرزند طلاق. یکی سرِ نخواستنش دعواست. یکی باباش زندانه چون مهریه خانومش رو نداده. یکی همینطوری توی کوچه سرگردونه. یکی داداشش لات و خلافکار اون محله و واقعا ناراحت‌کننده است. کاری هم از دستت برنمیاد جز اینکه شاید بتونی یک زنگ رو براشون دوست داشتنی بکنی. اما نکته ناامید کننده‌ی بعدی هم اینه که خودشون هم تمایلی به یادگیری ندارن و این به روند یادگیری آسیب می‌زنه. هر چی هم با زبون خوش و عزیزم و پسر خوبم کار رو پیش ببری متأسفانه گوششون بدهکار نیست 🤦‍♂️ در واقع اینجوریه که نمی‌تونن درک کنن که منم خوبی خودشون رو می‌خوام. شاید هم درک می‌کنن ولی اون لحظه این حس رو نمی‌تونن داشته باشن.

 

۵- پیرو پست قبلی روابط کاری بین همکاران در اداره که شکرآب بود رو با صحبت و حرف زدن مقداری بهترش کردم ولی خب چیزی نیستش که کامل درست بشه. تا زمانی که مافوقم بره و من لحظه شماری می‌کنم برای اون روز. حداکثر تاریخ هم می‌شه اول مهر سال آینده که قطعا خودم دیگه توی این محیط حضور ندارم. 

 

۶- نظرتون با یک لیست از وبلاگ‌های فعال بیان در حال حاضر چیه؟ متوجه مشکلات بیان هستما. ولی خب بازم یک لیست رو می‌طلبه به نظرم.

اگر نظرتون مثبته که یک مقدار بیشتر دربارش فکر کنم.

  • امیر +

یک پادکستی جدیدا گوش می‌دهم که در زمینه معلمی صحبت میشه.

اپیزود دومش به شدت برام خوب بود. پادکست مامعلما و اپیزود مدرسه دوست داشتنی برام نکاتی ور یادآوری کرد که می‌تونه برای کلاس درسم خیلی مفید باشه. 

لینک پادکست در کست باکس:(کلیک کنید)

 

نکاتی که خودم یادداشت کردم:

 

 - دانش و مهارت دو عنصری هست که یک معلم باید داشته باشه، اما یک عنصر دیگه هم وجود داره تحت عنوان خرد معلمی. اینکه شما بدونی که داری توی چه منطقه‌ای تدریس می‌کنی. توی منطقه برخوردار یا کم برخوردار. اینکه جایگاه خودت و دانش‌آموزان رو بدونی و بدونی که باید بر اساس اون منطقه با اون دانش‌آموزان چجوری برخورد کنی.

- همونطور که همه آدما ما رو ممکنه دوست نداشته باشن. این هم ممکنه برای دانش‌آموزا صدق بکنن. یعنی همه‌ی دانش‌آموزای کلاسمون از ما خوششون نخواهد اومد. همیشه هم قرار نیست که ترفند‌های مختلف رو برای کلاس به کار بگیریم در حالیکه همه‌ی کلاس‌ از ما خوششون بیاد. مثل سینمایی انجمن شاعران مرده که با وجود اینکه معلم همه‌ی تلاشش رو برای کلاسش کرد، اما باز هم دانش‌آموزانی داشت که پشتش رو خالی کردن و یا حتی دوستش نداشتن.

- یکی از چیزایی که دانش‌آموزا دوست دارن اینه که دیده بشن. حالا این دیده شدنه می‌تونه به این باشه که شما اسم کوچیک اون دانش‌آموز رو بدونی و این خیلی روی ایجاد ارتباط بین معلم و دانش‌آموز کمک می‌کنه.

- بچه‌ها پرروتر نشدن بلکه مطالبه‌گر تر شدن. اینکه دیگه نمی‌خوان ۵ ساعت پشت نیمکت بشینن نه تنها آسیب نیست بلکه خودش نشون دهنده یک فرصته...

  • امیر +

خب تکلیف امسالم هم مشخصه. 

 

یک روز کلا مدرسه میرم و بقیه‌ی روزا رو توی اداره مشغول به کارم. حقیقتا خودم هم خیلی دل خوشی از اداره ندارم ولی به خاطر ادامه تحصیلم مجبورم که این کار رو انجام بدم. هنوز هم معتقدم که قضیه‌ی ادامه تحصیل برای آدمی مثل من که خیلی نمی‌تونه چند تا موضوع رو با همدیگه مدیریت کنه به شدت سمه و واقعا برام قابل درک نیست افرادی که سعی دارن تهران قبول بشن و هر هفته به تهران سفر می‌کنن و در کنار این سفر و دانشگاه، بحث تدریسشون رو هم پیگیری می‌کنن. 

  • امیر +

سلام بعد مدت‌ها

بالاخره بازگشت امیر+ به حوزه بیان :)

 

۱- یک نگاه به فهرست کارام می‌ندازم. متوجه می‌شم که توی حدود ۶ الی ۷ شاخه مشغول فعالیت هستم و یا می‌خوام که فعالیت بکنم. به همین دلیله که به هییییچ کدوم از کارام نمی‌تونم برسم. اما مشکل بعدی که دارم اینه که نمی‌تونم از هیچ کدوم هم خارج بشم و درد اصلی اینجاست. 

به طور مثال امسال توی دو اداره مشغول به کار هستم و اگر بخوام کنارش مدرسه هم برم همین خودش سه تا شاخه می‌شه. کنار این‌ها یک گروه استارتاپ طور رو داریم پیش‌ می‌بریم که به آینده برسه و طبیعتا من توی این گروه دارم یک سری کارایی رو انجام می‌دم و کنارش کار پیجشون هم هست و باز کنار اینا برای اینکه به یک درامدی برسم نیازمند این هستم که با تیم تولید محتواشون یک گروه جداگانه بزنیم و اونجا بتونیم برای بقیه‌ی پیج‌ها کار انجام بدیم(البته فعلا کار خاصی نکردیم. ولی خب کلا قراره به این شکل باشه.) کنار همه‌ی اینا دانشگاه هم هست که دو روز از هفته من رو مشغول می‌کنه.

و باز هم کنار همه‌ی اینا قراره که روی حرفه‌ی خودم کار کنم و توی یک سری زمینه‌ها خودم رو تبدیل به یک «چهره» کنم.

خب همونطور که می‌بینین موارد بالا کل چیزایی بود که درگیرشون بودم و هستم و همین باعث میشه کلا قفل کنم. افراد قدیمی تر و یا کسایی که سنشون بیشتره می‌گفتن که می‌تونن همه‌ی موارد بالا رو مدیریت کنن. می‌خواستم بدونم آیا واقعا همچین چیزی ممکن هست یا نه؟ به نظرم خیلی عجیبه...

 

۲- اینکه دوران جنگ امتحانات رو به شهریور ماه به تعویق انداختن، کار خوبی بود ولی باز هم می‌دونستم که بابتش نگران خواهم بود. دلشوره‌هام بیجا نبودن... امتحانی که سه‌شنبه داشتم رو به بدترین شکل ممکن دادم. البته واقعا امتحانش هم خوب نبود. یعنی بحث طراحی سوالات و اینا. امیدوارم که استاده نمرات رو همگی یک شیفت بده که بتونیم پاس بشیم وگرنه اصلا امیدی ندارم.

 

۳- بحث دیگه‌ای که درگیرش هستم بحث حافظه‌ است. مثل خیلی از افراد دیگه حافظه‌ی من هم دچار مشکلات شدیدی شده. خیلی از چیزایی که برای امتحان می‌خونم بعد چند دقیقه از ذهنم پاک می‌شه. می‌دونم که تأثیر تلفن همراه و شبکه‌های مجازیه ولی واقعا راه حل مناسبی براش ندارم. کتاب «کار عمیق» رو هم خوندم و راه‌حل هاش خوب بود ولی پیوستگی توی انجام راه حل هاش ندارم و اینکه بخش خیلی از زیادی از کارم با گوشی و لپ تاپه و عملا زندگی غیر دیجیتالیم اونقدر زیاد نیست. دلیلش  هم همون فعالیت های غیر دیجیتالی کمم هست. مگر اینکه برم پیاده‌روی‌ای چیزی وگرنه عادت و یا تفریح دیگری توی خونه ندارم. با دوستان هم نمیشه هر روز رفت بیرون...

 

۴- چند روز قبل یک خواب خیلی خیلی عجیب دیدم. عجیب از این لحاظ که برای اولین بار بود که این مدلی خواب دیدم و خب واقعا فکر و ذهنم درگیر این اتفاقات نیست ولی خب باز هم می‌نویسم و اون هم خواب امام حسین بود. به طرز عجیب توی محل زندگی‌مون بود همراه با حضرت عباس و یک سری افراد که پشت سرشون راه می‌رفتن. بهم الهام شده بود که اون افراد همون ۷۲ تن کربلا هستن و رفتم میون یاراش. دقیقا مثل بازی‌ها شده بود که از وسطشون رد می‌شدم یارای امام حسین یک مقدار فاصله می‌گرفتن. نمی‌دونم چجوری توضیح بدم و یک نفر اون وسط بهم لبخند زد و دست داد. چهره‌اش رو یادم نیست ولی این کار رو کرد. میون خوابم بابابزرگم رو دیدم که البته الان هم هنوز زنده‌ است که دراز کشیده و به یاد پسر عمه‌ام هم بودم و بهم یک جورایی الهام شده بود که انگار مورد آمرزش قرار گرفته (سال پیش فوت کرده) و این احساس رو هم داشتم که کل خواب در حال گریه کردن بودم حالا یا توی دنیای خواب و یا توی دنیای واقعی. اما واقعا حس بدی نداشتم. حس آرامش بود و اینجوری بگم که دوست نداشتم خواب تموم بشه. حس و وایب کابوس رو بهم نمی‌داد. 

من اونقدر آدم مذهبی‌ای نیستم که بخوام این مدلی خواب ببینم برای همین خیلی برام عجیب بود...

 

۵- توی این مدت دو تا کتاب رو مطالعه کردم. یکی کتاب «پاستیل‌های بنفش» که از مدت‌ها قبل دوست داشتم مطالعه‌اش کنم و بالاخره این فرصت نصیبم شد. دلیل علاقه‌ام به این کتاب اون جلد بنفش قشنگش بود اما از لحاظ محتوا واقعا ناامیدم کرد و دومی هم به پیشنهاد کاربر «Helenpraspro» کتاب دزد رو خوندم. این رمان فوق العاده بود. حس جنگ جهانی دوم و لیزل که از خانواده‌اش جدا شده و تحت سرپرستی یک خانواده آلمانی قرار می‌گیره و حال و هوای آلمان در جنگ جهانی دوم رو نشون می‌ده. چیزی که این کتاب من رو به وجد آورد اون توصیفات عجیب و غریب و دقیق نویسنده برای دونه‌ به دونه‌ی شخصیت‌های کتابا بود و واقعا من رو به وجد آورد. بعدش سریع چک کردم که غیر ممکنه همچین رمانی، ازش فیلمی تولید نشده باشه که تولید شده بود. ولی واقعا فیلمش به ۱۰ درصد کتابش نمیرسه... خلاصه که پیشنهاد می‌کنم مطالعه کنین. :)

 

 

شما چه خبر؟

  • ۵ نظر
  • ۰۷ شهریور ۰۴ ، ۲۰:۴۷
  • امیر +

و امشب هم آخرین شبی هست که اینطوری می‌نویسم. 

سعی می‌کنم از فردا بیشتر به زندگیم برسم. خیلی از خودم عقب افتادم...

  • امیر +

امروز هم زنده‌ام. 

شب آرومی داریم. 

همه چی فعلا خوبه.

فردا اولین روزی هست که تعطیلم و میتونم خونه بمونم و استراحت کنم. باورتون میشه؟ از اول مهر تا الان...

خودم هم باورم نمیشه. خیلی خسته کننده بود. 

 

+ کامنت‌های پست قبلی رو بعدا جواب می‌دم.

  • امیر +

«۹ کاذب» یک پست داخل فوتباله که بازیکن به عنوان مهاجم در نوک زمین میاد عقب و به هم‌تیمی‌هاش در پاسکاری و بازیسازی کمک می‌کنه... علت انتخاب؟ شاید به این دلیل که اسم دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسید :دی